|
< فــــاحشه ها دیگر بس است تن فروشیتان بهر چند و شما که برای هوس های خوکین خود پول خرج می کنید شرم کنید.
ربــــا خـــواران و ظالمان،دیگر خوردن برای چه؟سیر نگشته اید؟حال بر آینه ای غیر آینه های خود که شما را آنچنان که می خواهید نشان می دهد بنگرید،که چگونه زشت سیمایید.حال خودتان بهم نمی خورد.
و شما که بر پست و مقامتان می نازید،گول خورده اید.مقامتان سرنگون خواهد شد.
کـــــــاخ داران،آیا ندای آه فقیران را بر در و دیوار منزل هایتان نمی شنوید.بیرون آیید و ویران کنید آنچه خود از لجن ساخته اید.
گـــــــناه کــاران بوی گندتان همه جا پیچیده،دیگر حتی ادکلن هایتان نمی تواند شما را خوشبو جلوه دهد.
و در آخر ای قبیله ای که سکوت کرده اید،قیام کنید بر این ظلمت.من ندای یتیمان را می شنوم که بر همگان نفرین می کنند.
تا کنون هر چه کرده اید دیگر بس است.دیـگر بـس است...
هــــیچ حکــــــومتی پـــایدار نخـــواهد بود،این یــــادمان باشد.این را من نمی گویم بلکه تــــاریخ می گوید.
من منتـــــظرم. می آیـــد روزی. عـــدل می آورد.عـــــــــــــــدل.
چه انتظار مسخره ای! جز گفتن آقـــا جـــان بیا، چه کرده ای؟مردم را فریب می دهی یا که نه،خود فریب خورده ای؟!
بدبخت اگر بیاید اولین نفر تو را مجازات خواهد کرد. خود را نگریسته ای؟
تو که خوبی،با ندا کردن کاری پیش نمی رود.برخیز و فریاد بر آور.جان مولا قیام کن.این گونه بهتر است.تو تنها نخواهی ماند مولا با توست.
بشکن شیشه های ظلمت را که این گونه مانع از رسیدن نور می شوند.بکش آنکه باید کشت.فریاد بزن...
آقــــا جـان بنــگر که چگــونه دیـــوانه بار در پی آمدنـت تـــلاش خواهیـــم کرد.
 >
|